العلامة المجلسي

58

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

عمر بن يزيد ، كه مرا به صاحب اين نامه به فروش ، و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مىكنم ، پس با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آن كه به همان قيمت راضى شد كه حضرت امام على نقى - عليه السلام - به من داده بودند ، پس زر را دادم و كنيز را گرفتم ، و كنيز خندان و شاد شد و با من آمد به حجرهء كه در بغداد گرفته بودم ، و تا به حجره رسيد نامه امام على نقى - عليه السلام را بيرون آورد و مىبوسيد و بر ديده‌ها مىچسبانيد و بر سر و روى مىگذاشت و بر بدن مىماليد . پس من از روى تعجب گفتم كه مىبوسى نامهء را كه صاحبش را نمىشناسى ؟ كنيز گفت : كه اى عاجز كم معرفت به بزرگى فرزندان اوصياى پيغمبران گوش خود به من سپار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار ، تا احوال خود را براى تو شرح كنم . بدان كه من مليكه ، دختر يشوعاى فرزند قيصر ، پادشاه رومم ، و مادرم از فرزندان شمعون بن حمّون الصفا ، وصى حضرت عيسى - عليه السلام - است ، تو را خبر دهم به امرى عجيب . بدان كه جدم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد در هنگامى كه من سيزده ساله بودم ، پس جمع كرد در قصر خود از نسل حوارّيان عيسى - عليه السلام - از علماى نصارى و عباد ايشان سيصد نفر ، و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس ، و از امراى لشگر و سرداران عسكر و بزرگان سپاه و سركرده‌هاى قبائل چهار هزار نفر ، و تختى فرمود كه حاضر ساختند كه در ايّام پادشاهى خود به انواع جواهر مرصع گردانيده بود ، و آن تخت را بر روى چهل پايه تعبيه كردند ، و بتها و چليپاهاى خود را بر بلنديها قرار دادند ، و پسر برادر خود را بر بالاى تخت فرستاد . پس چون كشيشان انجيل‌ها بر دست گرفتند كه بخوانند بتها و چليپاها همگى سرنگون بر زمين افتادند ، و پايه هاى تخت خراب شد ، و تخت بر زمين افتاد ، و پسر برادر ملك از تخت در افتاد و بيهوش شد . در آن حال رنگهاى كشيشان متغير شد ، و اعضاى ايشان بلرزيد ، پس بزرگ ايشان به جدم گفت كه اى پادشاه ما را معاف دار از چنين امرى كه به سبب آن ، نحوستها روى نمود ، كه دلالت مىكند بر اين كه دين مسيحى به